مسافر آسمان
به دیدارم اگر می آیی
بیا به انتهای جاده عشق
به آنجا که آشیانه آخرین کبوتران عاشق است .
به نقطه ای که شمس طلوع می کند .

و به آن مرزی که خورشید غروب می کند.
و راهی که به انتهای جاده نزدیک است .
آماده سفرشو و پا در جا ده ی عشق بگزار .
سفر به شهری که سکوت فریاد جدایی است.
و مقصد انتهائی بی معنا .
وکبوتران غریبانه می گریند .
و در انتظار مقصدی به نام رهائی ، حسرت می کشند .
انتها؟
بنام آنكه سياهي چشمانت را به شب و رنگ قلبت رو به دريا و گرمي تنت را به خورشيد داده است .
عزيزم سلام .سلام به پرستوي مهاجر كه به حكم مهاجرت محكوم است و سلام به تاريخ كه
نگهدارنده راز عاشقان و سلام به محبت كه آبيار عشق است و بياد باش چون خون از رگها و چون
فكر در وجودم تو رو احساس ميكنم . قلبم را هنگامي كه واژه محبوب سلام را بر چهره كاغذ نگاشتم
اشك من هم از فرط فراق تو بسان شبنم پاك روي گلبرگ لطيف نامه ام نقش بست و چنان
به فكر فرورفتم كه لحظاتي خود را به مانند شمعي يافتم كه ميسوزد ولي پروانه اش به ديدارش
نميايد. اكنون كه پيك جدايي سوار بر مركب تند پاي لحظه ها بر چهره خسته ام سيلي غفلت نواخته
است به گذشته غبطه مي خورم ودر اندوه موسم جدايي آه سرد بر مي آورم و بزودي هر كدام از
كشتي رفاقت و وصلت در ساحلي دور پياده خواهيم گشت و تا چرخش فلك آنهم اگر بچرخد و ما
را به هم برساند. باري دوست عزيزم نمي دانم شلاق طبيعت در دست قوي پنجه كدامين جلاد است
كه آخرش را با خشونتي تمام ورق ميزن و سر نوشت جدايي از هم را براي هر كدايمان به ارمغان
آورد . اما بعد از اين جدايي بار ديگر تو رو زيارت كنم قول ميدهم كه دگر تو رو ترك نكنم كه چنان
افسرده و غمگين شوم
« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني »
كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني »
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود
كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني
هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش
******************************
اکنون کارم سفر است
مسافری تنهایم
که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده
و استخوانهایم به درد آمده است
و میروم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.
و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها لحظه
را طی کنم.
تا برسم به یک روز
گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم
برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.
حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....
اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.
نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ،
نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش
******************************
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی
آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد هر که نوشيد از آن در نظر عام افتاد قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق نوش کرديم،چه نوشي،چه سرانجام افتاد
***
عشق را با هيچ تصويري نميتوان نشان داد ...ولي همه تصويري از عشق در ذهن خود دارند!
***
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خط پيمود و قرباني نداشت...
***
بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما فرصت نظاره رفتن تو را نخواهم داشت.....
***
تا که بوديم نبوديم کشت ما را غم بي همنفسي
حال که رفتيم همه يار شدند خفته ايم همه بيدار شدند
بوديم کسي باور نمي داشت که هستيم
باشد که نباشيم بدانند که بوديم
قدر آيينه بدانيم تا چو هست
نه در آن روز که افتاد و شکست
برهر که می نکرم کله از چرخ میکند در حیرتم زمانه به کام کیست

